خرید بک لینک

تو به من خندیدی و نمی دانستی من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیم باغبان از پی من تند دوید سیب را دست تو دید غضب آلوده به من کرد نگاه سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک و تو رفتی و هنوز سالهاست که در گوش من آرام آرام خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم و من اندیشه کنان غرق این پندارم که چرا خانه کوچک ما سیب نداشت... همیشه تو این فکرم که چرا ؟؟؟؟؟چرا به همین سادگی رفتی ؟؟؟؟؟اصلا چی شد یهو رفتی ؟؟؟؟؟چی شد که تنها شدیم ؟؟؟؟؟؟تورو نمیدونم ولی من تنها شدم ؟؟؟؟البته تازگی ها یک رفیق پیدا کردم !!!!میدونی کیه ؟ اون حسرت و غمکه هر روز میاد سراغم و از سرمیزنهآی خدا کجایی چرا ما عاشقهارونمیبینیبابا یک نیم نگاهی اینطرفم بندازتو مارو آفریدی پس هوای مارو داشته باشتو منو عاشق کردی پس کمکم کن خدا چرا هیچوقت عاشقها بهم نمیرسن هان؟؟چون هرجا دیدم یا شنیدم . عاشقها نرسیدن بهمچرا هان؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟اما خدایا عاشقان را با غم عشق آشنا کنکه ببینن عشق چه غمی داره دوستون دارم بچه ها امیدوارم از وبم خوشتون بیادراستی نظر یادتون نره ها ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مانی رضاپور تاريخ: يکشنبه 2 بهمن 1401 ساعت: 15:57

دوست در دل و دل برای دوست میماند ای دوست ... اینم اخرین فلسفه ای که بر اساس آشنایی برای آشنایی با ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مانی رضاپور تاريخ: دوشنبه 25 تير 1397 ساعت: 13:33

دوست در دل و دل برای دوست میماند ای دوست ... اینم اخرین فلسفه ای که بر اساس آشنایی برای آشنایی با تو گفتم ای دوست. روزگار بر وقف مردات باشد و زندگی برایت شیرین تر از عسل باشد.ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مانی رضاپور تاريخ: پنجشنبه 23 آذر 1396 ساعت: 20:22

... سراب عشق ... کاش تو را هرگز نمیدیدم...تا غمها نبودنت را برای ماندن در قلبم بهانه نمیکرد... ولی افسوس... کاش هیچگاه قلبم را به بودنت خواحال نمیکردم...که حال هیچ جوابی برای نبودنت ندارم تا خود را قانع سازم...کاش در تاریکی به دنبال نوری نبودم...تا گرفتاره سراب برق نگاه تو نمیشدم...[عشق] تنها واژه ای هست که تا به حال دلیل آفرینشش را نفهمیده ام ...آیا معنایش رسیدن به سراب است یا...نمیدانم...من با آگاه بودن به اینکه به تو نمیرسم با برق چشمانت تمام تارو پودم را سوزاندم...کاش هرگز نبودی...و این همه فراغ از درد و دوری نبود... زیرا که تو از اول هم نبودی...این فقط من بودم که در تاریکی در پی نوری بودم نه ت...اما افسوس که باز هم سراب بود و بس ... نوشته شده توسط : میتو اندرانیک [دلنوشته هادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مانی رضاپور تاريخ: يکشنبه 12 آذر 1396 ساعت: 3:07

تو به من خندیدیو نمی دانستیمن به چه دلهره از باغچه همسایهسیب را دزدیمباغبان از پی من تند دویدسیب را دست تو دیدغضب آلوده به من کرد نگاهسیب دندان زده از دست تو افتاد به خاکو تو رفتی و هنوزسالهاست که در گوش من آرام آرامخش خش گام تو تکرار کنانمی دهد آزارمو من اندیشه کنان غرق این پندارمکه چراخانه کوچک ما سیب نداشت...همیشه تو این فکرم که چرا ؟؟؟؟؟چرا به همین سادگی رفتی ؟؟؟؟؟اصلا چی شد یهو رفتی ؟؟؟؟؟چی شادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مانی رضاپور تاريخ: سه شنبه 7 شهريور 1396 ساعت: 2:33

سلام یار قدیمی و همراه ی من . من خوبم ممنون از اینکه احوالم رو گرسیدی و اینکه تولدم را تبریک گفتی . خیلی خوشحال شدم از اینکه دوباره مثل قدیمها با این تکنولوژی جلو رفته ولی بازم با وبلاگ با هم تونستیم که در ارتباط بشیم و کمی دردو دل کنیم . کوتاه ولی ... امیدوارم که به هرچیزی که میخواهی برسی ... خوشحالم از اینکه خوشحالی هانیه جان ... حکایت ها فرق کرده و فرق میکنه ... 6 سال پیش را اگر نگاهی کنیم ، نگاه دیگه ای داشتیم به زندگی ولی الان ... در نهایت اینکه از خدا میخواهم که به ارزوت برسی عزیزم و اینکه خیلی مراقب خودت باش و برات بهترین ها را آرزو میکنم... تو جزوی از بهترین ادامه مطلب

برچسب: سایت اختصاصی هانیه توسلی, نویسنده: مانی رضاپور تاريخ: جمعه 16 مهر 1395 ساعت: 9:14

روزی مرد کوری روی پله های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود. روی تابلو نوشته بود: من کور هستم لطفا کمک کنید. روزنامه نگار خلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه در داخل کلاه بود. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد.عصر آنروز روزنامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است. مرد کور از صدای قدمهای او، خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آادامه مطلب

برچسب: داستان مرد نابینا,داستان مرد نابینا و خبرنگار,داستان مرد نابينا,داستان کوتاه مرد نابینا, نویسنده: مانی رضاپور تاريخ: يکشنبه 11 مهر 1395 ساعت: 5:41

روی تخته سنگی نوشته بودند اگر جوانی عاشق شد چه کند؟ من هم زیر آن نوشتم باید صبر کند برای بار دوم که از آن جا گذر کردم زیر نوشته من کسی نوشته بود اگر صبر نداشته باشد چه کند؟ من هم با بی حوصلگی نوشتم بمیرد بهتر است برای بار سوم که از آن جا عبور می کردم انتظار داشتم زیر نوشته من نوشته ای باشد اما زیر تخته سنگ جوانی را مرده یافتمادامه مطلب

برچسب: تخت سنگین,تخت سنگین تاجیکستان,سنگ تخت,سنگ تخت مغناطیسی,سنگ تخت مغناطیس,سنگ تخت جمشید,سنگهای تخت جمشید,سنگ تخت افغانستان,سنگ تخت روسی,سنگ تخت جمشيد, نویسنده: مانی رضاپور تاريخ: يکشنبه 11 مهر 1395 ساعت: 5:41

خداوندا!

به هر آنکس که دوست میداری،بیاموز
که عشق از زندگی کردن برتر است و
به هر آنکس که بیشتر دوست میداری،
بچشان که دوست داشتن ازعشق والاتراست.....

برچسب: نویسنده: مانی رضاپور تاريخ: يکشنبه 11 مهر 1395 ساعت: 5:41

دستم را با نخی بسته ام که یادم باشد فراموشت کرده ام

اَز اَزل با غَزل طرح چشمانت شد مَثَل

نخی بر دستم ... نمیدانم چرا... بفکرت هستم

نوشته شده توسط میتو اندرانیک

برچسب: پست ثابت,پست ثابت در وبلاگ,پست ثابت لاین,پست ثابت زیبا,پست ثابت در تلگرام,پست ثابت وبلاگ,پست ثابت در بلاگفا,پست ثابت در وردپرس,پست ثابت بلاگفا,پست ثابت در پرشین بلاگ, نویسنده: مانی رضاپور تاريخ: يکشنبه 11 مهر 1395 ساعت: 5:41

... سراب عشق ... کاش تو را هرگز نمیدیدم...تا غمها نبودنت را برای ماندن در قلبم بهانه نمیکرد... ولی افسوس... کاش هیچگاه قلبم را به بودنت خواحال نمیکردم...که حال هیچ جوابی برای نبودنت ندارم تا خود را قانع سازم...کاش در تاریکی به دنبال نوری نبودم...تا گرفتاره سراب برق نگاه تو نمیشدم...[عشق] تنها واژه ای هست که تا به حال دلیل آفرینشش را نفهمیده ام ...آیا معنایش رسیدن به سراب است یا...نمیدانم...من با آگاه بودن به اینکه به تو نمیرسم با برق چشمانت تمام تارو پودم را سوزاندم...کاش هرگز نبودی...و این همه فراغ از درد و دوری نبود... زیرا که تو از اول هم نبودی...این فقط من بودم که در تادامه مطلب

برچسب: سراب عشق,سراب عشق تو,سراب عشق رمان,عشق سراب است,عشقت سراب,آلبوم سراب عشق مهستی,دانلودرمان سراب عشق,دانلود سراب عشق مهستی,داستان سراب عشق,وبلاگ سراب عشق, نویسنده: مانی رضاپور تاريخ: يکشنبه 11 مهر 1395 ساعت: 5:40

خیلی تنهاترمو غمگین ... تمومه واژه هام سنگین ... هنوز چشم انتظار هستم...برای دیدنو تسکین...ندارم چاره ای جز این ... بیا برگرد که طب کردم ... ز خورشید هم اثر کردم . ز این دوری گذر کردم ... ولی باز هم خطر کردم ... خطر کردم ...

برچسب: واژه های سنگین, نویسنده: مانی رضاپور تاريخ: يکشنبه 11 مهر 1395 ساعت: 5:40

به نام تمامه روزهای پر حیاهوی عشقمان و خاطراتی که در آن باقی مانده ام ... روزها همچنان در حال گذر هستند ولی نمیدانم کی و چه زمان از خاطراتت که بر روی قلبم جا مانده ای خلاص میشوم یا اینکه چه زمان به آن آرزوی دیرینه ی خود میرسم ... من زنده هستم به امید آن روز وصال و رسیدن ...گر نه من مرده ای بیش نیستم ... زنده هستم ولی زندگی نمیکنم...زیرا که حال من زندگی ام را کم دارم ...نمیدانم چرا باید تقاض گناهان آدم و حوا را ما بدهیم ...؟ گاهی حتی به این هم شک میکنم که مثال اینجیل که میگوییم دست کاری شده است . قرآن هم دست کاری شده است...زیرا که گمان میکنم در آن دنیا فقط بهشت وجود دارادامه مطلب

برچسب: حرف دل به مخاطب خاص,حرف دل برای مخاطب خاص,مخاطب خاص حرف دل, نویسنده: مانی رضاپور تاريخ: يکشنبه 11 مهر 1395 ساعت: 5:40

سلام به تمام دوستان قدیمی

حال و احوالتون چطوره ؟ خوب هستین ؟ سلامت هستین ؟

بعد از چند سال تازه یادم اومد یک وبلاگ هم داشتم ...

گفتم بیام ببینم چخبره! کی ها هنوز هستن و کی ها نیستن ؟...

برچسب: سلام به دوستان عزیز,سلام به همه دوستان عزیزم,سلام به دوستان عزیزم, نویسنده: مانی رضاپور تاريخ: يکشنبه 11 مهر 1395 ساعت: 5:40

سلام عزیزم . خوبی خوشی . ممنون که تولدم رو تبریک گفتی و از همه مهمتر اینکه یادت مونده بود بعد از این همه سال ... اگر تونستی شماره تماست رو برام بفرست که از واتساپ یا چیزه دیگه ای حرف بزنیم چون هرچی گشتم ایدیی که فرستادی رو پیدا نکرد و وبلاگتم که حذف کردی

ممنون

برچسب: نویسنده: مانی رضاپور تاريخ: يکشنبه 11 مهر 1395 ساعت: 5:40

صفحه بندی